تبليغاتX
نگاه دیگر
































نگاه دیگر

سیب به درخت چسبیده، به قانون نیوتن دهن کجی می کند.

چند ماه پیش دوستم با مادرش یه سفر کربلا رفتند. وقتی برگشتن با بچه ها تصمیم گرفتیم که بریم دیدنش و زیارت قبولی اما از اونجایی که به خیلی از بچه ها نگفته بودما هم مجبور بودیم توضیح بدیم که فلانی رفته سفر و باید بریم دیدنش یه شب به یکی از دوستای مشترکمون اس دادم که نمیای بریم پیش فلانی؟

جوابم داد که چش شده؟

سوالی که ازم پرسید باعث شد یه فکر شیطانی تمام مغزمو درگیر کنه و سریع تصمیم به اجراش گرفتم

خلاصه جواب دادم دیشب به ماشین تصادف کرده

سریع پرسید چش شده؟ کجاش اسیب دیده گفتم هیچی فقط صورتش خراش برداشته خانوادش با رضایت شخصی مرخصش کردن

گفت باشه حتما میام ولی موقع رفتن حتما خبرم کنید فقط خدا می دونه که چقد خندیدم موقع اس دادن

گذشت و با دوستم هم هماهنگ کردم که اگه فلانی بهت اس داد و گفت که چی شده خودت بهش بگو تصادف کردی اما حالت خوبه

یه 48 ساعتی به این قضیه با دوستم خندیدم و گاه گاهی برای طبیعی جلوه دادن ماجرا یه اس پر استرس برای دوست بیچاره بیخبرم می فرستادم تا یقین پیدا کنه که حتما اتفاقی افتاده

روزی که قرار بود با فرداش بریم پیش کربلایی دوستم اس داد که خیلی لوس و بینمکی

گفتم چرا؟ مگه چی شده یادم رفته بود سر کارش گذاشته بودم گفت زینب چش شده؟

دوست کربلاییمو می گفت تازه یادم افتاد چکار کردم گفتم چی شده تصادف کرده اما زیاد جدی نبوده

گفت پس فایزه یکی دیگه از دوستام چی میگه؟ گفتم چی بهت گفته گفت گفته که زینب با مادرش رفته کربلا

منم دیدم که اوضاع خیلی خیطه و خودمو زدم به موش مردگی و شروع کردم به فیلم بازی کردن که منو ببخش شیطون گولم زد من نادمم و از این حرفا

خلاصه اونقدر گفتم و گفتم که هیچکی منو دوس نداره (نمی دونم چه ربطی داشت)که بالاخره دلش نرم شد و راضی شد که منو ببخشه

اما خدا می دونم اینا هیچ کدوم حرف قلبی من نبود و از ته دل موقع نوشتن این اسهای ندامت غش غش می خندیدم

بعدا بهش گفتم این قضیه پشیمونی من همش فیلم بوده و اینم سرکاری بوده که بیچاره دیگه چیزی نگفت

یادش بخیر از اون همه شیطنت تو وجودم دیگه ذره ای نمونده


نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 20:42 توسط کمالی| |

یادش بخیر دوران دانشجویی خیلی خوبه ادم هیچ غمی تو دنیا تو دلش نیست مخصوصا رشته ما نه مسولتی نه شب کاری نه رئیسی همش خوشی مطلق بود با خنده

یه روز کاراموزی داشتیم گروهمون 3 تا پسر بودن و 6 تا دختر

پسرا اهل درس و ما هم (من و دوستم) اهل رو کم کردن اونا تو درس خوندن همیشه در حال نشان دادن علم و کارایی خودمون به هم بودیم که ثابت کنیم کدوم بهتریم

بگذریم یه روز همین جوری به سرم زد و کتاب فال حافظ پدربزرگ مرحوممو انداختم تو کیفمو رفتم بیمارستان کاراموزی

کاراموزیای عصر خیلی مزخرف و کسل کنندست هیچ کاری نیست ما هم با دخترا مشغول فال گرفتن شدیم و تفسیر های خنده دار بچه ها که هر کدوم چیزی می گفتند. خلاصه پسرها اومدن توی کلاسی که ما نشسته بودیم یه فکر مثل برق از سرم گذشت و با دوستم طرح اولیه نقشه رو چیدیدم از کلاس اومدیم بیرون و سریع شروع به اجرا کردن نقشه کردیم فال های مشهور حافظ رو به صورت جهت دار و معنا داری توی کتاب علامت گذاری کردیم و وارد کلاس شدیم گفتم بچه ها می خوایید واستون فال بگیریم؟

اونا هم از خدا خواسته گفتن اره حتما ولی باید بذارید خودمون بگیریم گفتیم نه

الا و بلا باید خودمون واستون بگیریم و که چی مثلا به ما شک دارید و چی خیال کردید. خلاصه شروع کردیم به قهر و فیلم بازی کردن که به ما اعتماد ندارید شما

اون بیچاره ها هم از ترس این 6 تا دختر  گفتن باشه بگیرید هر چه باداباد

خلاصه دوستم کتابو گرفت و به اقای... گفت نیت کن ما یکی یکی شروع کردیم بجای اون به حرف زدن که مثلا ای خدا بیا زود بهم جواب مثبت بده و خدایا بیا دوسم داشته باشه می گفتیمو غش غش می خندیدم و اون بیچاره خجالت می کشید

بعد نیت دوستم یکی از صفحات علامت گذاشته رو باز کرد و شروع کرد به خوندن

الا یا ایو الساقی ....(درست نوشتم؟؟؟)

اونم می گفت احسنت چقد قشنگ احسنت و چشماشو بسته بود و رفته بود تو فاز که فالش خوب بوده و خوشبخت شد.ما رو که میگی همه دولا رو صندلی افتاده بودیم به خندیدن نزدیک بود سکته کنم از شدت خنده

جاتون خالی خیلی رفته بود تو فاز و عالم عشق و عاشقی اونم کی یکی از اونا که خیلی مغرور بود و مثلا اهل اعتنا به کسی نبود

به همین راحتی سر کار گذاشتیمش و بهش خندیدم

بعد که فهمید دلخور شد و گفت متاسفم براتون من بهتون اعتماد کردم

ما هم که اصلا برامون مهم نبود و فکر لحظات خوشی بودیم که سپری کرده بودیم و تا مدت ها ناراحت بود و ما هم همش می خندیدم

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 23:20 توسط کمالی| |

سلام

مدت زیادی نبودم که علتش چن تا نکته بود

اول اینکه ویندوز جدیدی که روی کامپیوترمونه افیس نداره و من نمی تونم مطالب تایپ شده مو بذارم تو وب

دوم اینکه بعد از اینکه از بخش افتادم اورژانس تا یه مدت به خاطر این همه بخت و اقبال خودم ماژور دپرشن گرفتم

خلاصه الان مدتیه اورژانسم تقریبا به فضاش و پرسنلش اشنا و عادت کردم جو کاملا متفاوتی نسبت به بخش داره حتی مریضاشم یه کم فرق می کنن

دیروز با یکی از مربی های دوران دانشجوییم که الان با هم اورژانس همکاریم بحث رفتار همراه مریضا و مریضا شد که اره بعضیا انگار همه نوکر باباشونن و از این حرفا که مربیم اقای ... گفت شما که خوبی خانومی ما اون موقع که مجرد بودیم اگه یه مریض خانوم مثلا بدحال رو می اوردن که باید خوب میشد شرطشون این بود که باید باش ادواج کنی!!!!!

گفتم با این شرایط الان شما باید 10-15 تا خانوم داشته باشیدکه بعضیاشون بر اثر کهولت سن مردن!!!

کلی به این قضیه خندیدم گفت الان که این چیزا رو برا خانومم تعریف می کنم میگه بعید نیست 7-8 تایی داشته باشی!!!!

اندر باب این قضیه چن روز پیش یه بیمار لات درست نوشتم یا لاط؟؟؟

خلاصه اون تیپی معتاد و.... داشتیم که باید مرخص موقت می رفت و روز بعد برای اتاق عمل ارتوپدی می اومد دستشو که بچه ها پانسمان کردند زد به چاک که بره که سر راش یادش اومد بد نیست یه سوالم بپرسه

من تو اتاق فوریت بودم که اومد و گفت من دیگه کاری ندارم؟؟؟ گفتم جناب عالی؟ گفت پروندمو اوردم اینجا

گفتم پروندت کو؟؟؟ چیزی نیوردی

دیدم شروع کرد به کلی بازی که ای پروندمو گم کردن و شروع کرد به داد و بیداد داد زدم صداتو بیار پایین که یدفه دیدم فقط داره با تعجب نگام می کنه و ساکت شد

مطمئنم از این تعجب کرد که یدفه منم مثه خودش قاطی کردم که خلاصه مثه بچه ادم رفت و پروندشو اورد و مودب سرشو انداخت پایین و رفت

بعدش کلی فک کردم که اون موقع که سر این یارو داد زدم اگه چن تا فحش ابدار نثارم میکرد مثلا توی اون فضای جالب می خواستم چکار کنم؟؟؟

بعضی اوقات ادم یدفه جو گیر میشه

تو این ماه رمضونی شبایی که شیفتم ساعت 10-11 افطار میکنم اونم چی فقط اب

اینم بگم اینجا بیماران هیستریک به روش 75 درمان میشن

حالا هرکی گفت هیستریک چیه( که این اسونه) و 75 چه روشیه جایزه میگیره

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 13:16 توسط کمالی| |

سلام

فردا روز خیلی بزرگیه برای دوستام

چون فردا دوست عزیزی براشون به دینا (مخصوصا نوشتم دینا) میاد

دوستام امشب تا صبح بیدارن تا فردا صبح زود من دنیا بیام

خیلی خوشحالن

فردا من ۴۸ ساله؟نه این نیست

۵۸ ساله؟نه اینم نیست

۶۸ ساله؟نه اینم نبود

ای بابا یادم نمیاد

اخه شناسناممو گم کردم

خلاصه وارد یه سالی میشم

لطفا هر چه سریع تر کادو و هدیه هاتونو بیارید کار دارم می خوام برم

اگه نبودم بذارید دم در و زحمت رو کم کنید

متشکرم

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 23:15 توسط کمالی| |

اردو

پیش دانشگاهی بودیم بیشتر بچه ها سر گرم درس و کنکور بودن من و دوستام کارمون مسخره کردن و دس انداختنشون بود چون ما اعتقاد داشتیم هممون کنکور بدون درس خوندن قبولیم!!!!

خلاصه بعد عید یه روز خبر دادن اردو می خوان ببرن حوالی شهر خودمون ما هم که پایه ثابت تمام اردو های تمام مقاطع سنی بودیم گفتیم ما هستیم بچه ها

قرار گذاشتیم با بچه ها گوشت بخریم و جای شما خالی کباب و دوغ  و بقیه مخلفات

روز موعود رسید وسایلمو انداختم تو کیفم و رفتم مدرسه تا از اونجا بریم اردو

رفتم مدرسه گفتن هوا بارونیه و الان بارون میاد نمی بریمتون

چه ضدحال وحشتناکی بمون زدن این اخر سالی

خلاصه منم تسلیم سرنوشت شدم و کیفمو انداختم کولم که برم که یکی از بچه ها جلومو گرفت و نذاشت برم گفت وایسا یه نقشه کشیدم

بچه ها یکی یکی نا امید رفتن اما ما همچنان مقاومت می کردیم یه ساعتی که گذشت تقریبا مدرسه خالی شده بود

بچه ها گفتن بیا یواشکی دور از چشم مدیر و سایر متعلقات مدرسه بریم بالا کلاس خودمون

کلاسمون خیلی باصفا بود یه طرفش کاملا شیشه بود و به یه پاسیو وسط مدرسه  باز میشد انقد باحال بود کلاسمون مثه یه اتوبوس دراز بود

خلاصه(من چقد میگم خلاصه) رفتیم و یکی رفت منقل رو از بابای مدرسه گرفت پنجره ها رو باز کردیم بارونم شروع کرده بود به باریدن چند دیقه بعد کلاس پر دود کباب شد منم نشسته بودم رو ی میز معلم و بچه ها مثل نوکرا برام سیخای کبابو می اوردن منم خوباشو خالی خالی می خوردم بقیشم می دادم اونا

چندتا سیخ که نوش جان کردم صدای بقیه دراومد که بیا برو حالا نوبت توست کباب درس کنی

منم رفتم با دلخوری از اینکه جامو از دست دام همه رو سوختم

برای اینکه بابای مدرسه صداش درنیاد مثل صدا خفه کن چند سیخم برای ایشون بردیم

دود درومده از کلاس مدیر رو متوجه کرد که یه خبرایی تو کلاس هست اومد و سر و گوشی اب داد و بعد چند دیقه یکی یکی پیجمون کرد که بیاید دفتر ما هم سریع بساط لهو و لعب رو برچیدیم و رفتیم دفتر دیدیم والدین محترم رو خبر کردن بیان بچه های عزیزشون رو جم کنن

ما هم سر افکندانه البته این ظاهر قضیه بود به دنبال والدین راهی شدیم و تا خانه از نصیحت های ایشان بهره ها بردیم

نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 12:0 توسط کمالی| |

قسمت دوم سفر به شیراز

ماجرایی اصلی از شب دوم شروع شد ما هر روز صبح که برای همایش می رفتیم کارت و کلید اتاق رو به پذیرش هتل می دادیم و می گفتیم نظافت اتاق لازم نیست خودمون انجام می دیم اخه اتاقمون مثل بازار شام بود

اون روزم مثل هر روز این کار رو کردیم و رفتیم برا بقیه همایش

شب که برگشتیم اتاق هر کدوم روی تختامون دراز کشیده بودیم که به سرم زد ی زنگ بزنم به دوستم توی راهرو هتل داشتم با دوستم حرف می زدم که بعد از صدای تلفن اتاق یدفه صدای جیغ و داد و خنده بچه ها از اتاق اومد سریع تلفن رو قطع کردمو پریدم داخل اتاق

قبل از اینکه بفهمم چی شده سریع یکی از بچه ها چادر سفیدی سرش کرد و تند رفت پایین

بچه ها با خوشحالی ماجرا رو برام تعریف کردند که اتاقمون از طرف ریس هتل تمیز ترین اتاق شناخته شده الانم فلانی رفت تا جایزمون رو بگیره

وای خدای من چه فاجعه ایی!!!!

گفتم  حواستون کجاست اخه ما که کلید رو نمی دیم واسه نظافت؟؟؟در ضمن این اتاق به این کثیفی که حال ادم ازش بهم می خوره چطور می تونه برنده چنین مسابقه مسخره ای باشه؟؟؟

بعد چند دیقه دوستی که گفتم مثل عقاب جست تا جایزه رو از پذیرش بگیره با ناراحتی برگشت و گفت کلی خانمه بهم خندیده و گفته سر کارت گذاشتن

حدس زدم از جانب کیا می تونه باشه اول سریع شروع کردیم به تحقیق بچه ها به اتاقای دیگه هم رفتند واز روی صدایی که زنگ زده بود مطمئن شدیم کار کیا می تونه باشه

سریع  رفتم وایسادم در اتاقاشون که جفت هم بود و دراشون نیمه باز بود دیدم صدای خندشون میاد که دارن ماجرا رو برا هم تعریف می کنندو بلند بلند به ما می خندند

اونجا بود که فکر انتقام تو ذهنم شکل گرفت

صبح که بازم برای همایش رفتیم شروع کردند به تیکه انداختن بهمون که دیشب جایزتون رو گرفتید؟؟؟

و جالبه که روی حرفاشون بیشتر به من بود انگار که شرط گذاشته بودند روی منو کم کنند می گفتند خانوم فلانی دیشب لابی هتل چکار می کردی؟ جایزتونو می خواستی؟

منم حرصم گرفته بود و هر چی می گفتم من نبودم بازم حرف خودشونو می زدند با این کارشون دیگه ی درصد شکی که برای انتقام داشتم رو کنار گذاشتم از اونجایی که تازه با دارو ها اشنا شده بودم و عوارض و کاربرد بعضی هاشونو می دونستم سریع به فکر انتقام دارویی افتادم

خلاصه ی جایی وایسادیم توی شهر که منو دوستم سریع رفتیم داروخونه و به دکترش گفتم قرص لازیکس می خوام گفت بدون نسخه نمی دم ماجرا رو براش تعریف کردم و کلی خندید و بهم 5 عدد داد

قرص لازیکس به شدت مدره(ادرار اور) و معمولا برا بیماران قلبی استفاده می شه البته اثرات دیگه ایی هم داره

خلاصه قرصا رو گرفتیمو سوار اتوبوس شدیم و رفتیم برا همایش

بعد از ظهر رفتیم باغ ارم توی باغ هر از چند گاهی که منو با بچه ها می دیدند بلند بلند می زدند زیر خنده و تیکه می نداختند بابت ماجرای اون شب

منم از سنگای داخل باغ استفاده کردمو تا تونستم قرصا رو کوبیدم تا حسابی خرد شدند

صبح روز بعد قرار بود برگردیم شهر خودمون از اونجایی که می دونستم فوق العاده ادمای شکمویی هستند تصمیم گرفتم قرص های پودر شده رو بریزم داخل نوشابه ریختم و حسابی تکونشون دادم اما ی کم ازشون ته گرفته بود و اگه بطری رو برعکس می گرفتی معلوم بود چیزی داخلشه

توی ماشین بچه ها خیلی اصرار داشتند که این کار رو نکن چون این قرص برا ی ادم معمولی وحشتناکه اما گوشم بدهکار نبود و می خواستم بفهمن که دخترا هم می تونن انتقام بدتر بگیرن!!!

خلاصه جاده همش بیابون بود و حتی تپه ای برای خالی کردن مثانه تا بی نهایت نداشت کم کم صدای شکمو ها دراومد ما که صندلی عقبشون نشسته بودیم گفتم من نوشابه دارم می خورید؟

اوناهم از خدا خواسته نوشابه خنک رو گرفتند و سریع مثل اب نذری تند تند بالا کشیدند نفر اخری که داشت می خورد یدفه چشمش به چیزای سفیدی که داخل نوشابه بود افتاد و گفت اینا چین داخل نوشابه؟

اون موقع بود که ماجرای اون شب رو به یادشون اوردم و گفتم اینم انتقامی که وعدشو داده بودم!!!!

گفتم این نوشابه ای که میل کردید توش 5 تا قرص لازیکس ریخته شده یعنی وسط این بیابون ترکیدن!!!!

خلاصه از شانس بد من بیشتر قرصا ته نشین شده بود و زیاد روشون اثر نکرد اما این ماجرا و انتقام من اونقدر براشون سخت بود که ازم قول گرفتند برای کسی تعریف نکنم اخه پر از ادعا بودند براشون این ماجرا اونقدر عجیب بود که تا مدت ها که توی دانشگاه منو می دیدند هنوز از ناباوری و اینکه چطور تونستم این کار رو باشون کنم حرف می زدند سر دستشون می گفت هیچ وقت فکر نمی کردم ی دختر بتونه این  از کارا بکنه

ضمائم:

منم الان که میگم اونا فارغ التحصیل شدند اما یاد گرفتند دیگه هیچ وقت از این شوخی ها با ی دختر نکنند

اول بگم ما بعد4 سال درس خوندن از خیلی اصطلاحات پزشکی استفاده میکنیم که بعضی وقتا معادل فارسی و عامیانش یادم رفته نه اینکه فکر کنید که چقدر ندید بدیدم نه!!!

باور کنید توی همین دوستام اگه از ی لغت معادل فارسی استفاده کنی مورد تمسخر عالم و ادم واقع میشی که یارو چقدر بی سواده به همین دلیل اگه لغتی دیدید که معنیشو نفهمیدید از اول بگم معذرت می خوام

 

پیوست:

حال و حوصله نداشتم شکلک بذارم اینم همش مدیون دوستانم با بی حوصلگی تمام این اپ رو کردم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 21:13 توسط کمالی| |

قسمت اول سفر به شیراز

ترم سوم بودیم که گفتند بچه های استعداد درخشان دانشگاه رو می خوان ببرن یه همایش دانشجویی به اسم بهداشت روان دانشجویان تو شیراز

بنده هم که از ترم اول به خاطر کسب شاگرد اولی کلاس خودبخود عضو این گروه شده بودم تبعا مسافر محسوب می شدم

من بودم و نفر دوم کلاس و بقیه بچه زرنگای دانشگاه خلاصه  چون وسط ترم بود باید ی طوری کلاسا رو سمبل می کردیم و مهم تر کاراموزی های بیمارستان بود که باید حلش می کردیم چون حتی با  یه غیبت کاراموزی بیمارستانمون حذف می شد بنابراین باید سراغ استاد کاراموزی می رفتیم و بش التماس می کردیم که بذاره بریم سفر

چون ادعا و کلاسم خیلی زیاد بود خودم نرفتم و نفر دوم کلاس که دوستم بود رو فرستادم سر وقت استاد

Whoop De Doo و بش گفتم که برا هر دو تامون اجازه بگیره اونم رفت و برگشت و گفت که بهش اجازه داده اما گفته به کمالی اجازه نمی دم منم عصبانی تند رفتم تو اتاقش و سلام کردمو زدم تو کانال لری که چرا به من اجازه نمی دی برم شیراز؟Rolling Pin

چند تا از پسرای ترم بالایی تو اتاقش بودند که خطاب به اونا گفت نمی دونم چرا بعضی از دانشجوها بلد نیستن وقتی از در میان سلام کنن!!!!

متعجب نگاش کردمو گفتم من که سلام کردم گفت ما که نشنیدیم   با لهجه لری بهش گفتم چرا اجازه ندادی من برم شیراز؟؟ 

بقول استاد امارمون که می گفت ادما مواقع بحرانی به زبان مادریشون رجوع می کنن!!!  گفت من لری متوجه نمی شم باید فارسی حرف بزنی

خلاصه  اونروز این استاد یک حالی ازم گرفت که حساب نداشت بعد از کلی جر و بحث اخرش رضایتشو به شرط رفتن جبرانی کاراموزی گرفتم Gun Touting

بعد ها باهام خیلی خوب شد. جالب بود که از تمام بچه های کلاس به من اعتماد داشت و در مورد بچه های کلاس باهام حرف می زد.

 از استادایی بود که کمتر دانشجویی می تونست بهش نزدیک بشه چون اهل ضدحال زدن به دانشجو بود خلاصه کاراموزی جبرانی رو باش رفتم و راهی سفر شیراز شدم

از بین دانشجوهایی که اومده بودند اکثرا رو می شناختم ترم پایینیشون ما بودیم بیشترا دختر بودیم و چند تا پسر ترم بالایی پرستاری هم باهامون بودند که جمعا ی اتوبوس می شدیم

توی اتوبوس با بچه هایی هم که اشنا نبودم کم کم اشنا شدم راننده از کارکنان دانشگاه خودمون بود چون اردو از طرف نهاد نمایندگی ولی فقیه دانشگاه نبود خلاصه راننده گاو کرد توی اردومون!!!!

یک اهنگایی جوات و مسخره ای می ذاشت که حالمون تا اونجا خراب شد اخه اردوهای نهاد خیلی رعایت می کنند و کسی از راننده ها جرات نمی کنه اهنگ بذاره

خلاصه تا اونجا خون دل خوردیم از دست راننده و اهنگاش یه شاگرد چاقم داشت که هر پنج دقیقه برای سلامتی خودشو راننده از ما می خواست صلوات بفرستیم!!!!!

با هر بدبختی که بود رسیدیم شیراز و رفتیم هتل مربوطه

اتاق ما طبقه سوم بود و اتاق های اقایون طبقه دوم

از قبل بگم این پسرایی که باهامون اومده بودند خیلی و به شدت احساس بانمکی می کردند و هر از چند گاهی ی شوخی بینمک باهامون می کردند که خودشون تنها می خندیدند!!!!

ادامه دارد....

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 13:42 توسط کمالی| |

 

امتحان زبان

ترم فک کنم سوم بودیم امتحان زبان عمومی رو دادیم خودم می دونستم چه گل و بلبلی توی برگه امتحانم کاشتم

اما از اونجایی ریلکس زاده شدم روحیه خودمو حفظ کردم و با پروویی گفتم فوقش ترم دیگه با یه استاد گرام دیگه اعدامم نمی کنن که!!!

با همیچین روحیه بالایی به جنگ بقیه امتحانا رفتمHappy Dance

توی مدتی که امتحان می دادیم نمرات قبلی رو هم اعلام می کردن دیدیم نه راستی راستی مثل اینکه اتفاقایی افتاده که قرار نیست نمرات رو اعلام کنن

تصمیم گرفتیم حالا که اعلام نمیکنن خودمون اعلامشون کنیم!!!

به همین دلیل دو برگه پاره رو برداشتیم و دور از چشم مسول اموزش خانم فرزین(یادش بخیر) دو دیقه یه بار توی هر موقع سال که می دیدیمش حتی اگه اول ترم بود می گفتیم نمرات رو نزدن؟ اونم اتیش میگرفت و ما مثل موشک فرار میکردیم و ضعف می کردیم از خنده

کجا بودم اهان خلاصه شروع کردیم با رفقام به نمره دادن بچه ها

چون می دونستیم همه بد دادن پس عدالت رو رعایت کردیم و اکثرا رو انداختیم وبه خودم  برای اینکه بهم شک نکنن رو نمره بالا ندادمیکی دو تا از دوستامم انداختم تا کاملا اوضاع عادی باشه

نمرات رو به شکل کاملا خنده داری زدیم تو برد در اتاق یکی از استادامون(اخه یکی نیست به این بچه های ای کیوو کلاسمون بگه اخه این استاد چه ربطی داره یا چرا اموزش نمره ها رو اعلام نکرده)

خلاصه طی کمتر از 30 ثانیه یک شیونی دوستام راه انداختن که اوفتادیم

بعضیا شون فشارشون افتاده بود بدین ترتیب بود که صحنه کاملا واقعی شد

بچه های کلاس جمع شدن و پریده بودن رو کول هم برا دیدن نمره ها منم اونطرف تر تکیه داده بودم به دیوار و داشتم میترکیدم اما جلوی خودمو گرفتم

یکی از دخترا که افتاده بود اشک پر چشماش جمع شد و هی میگفت من قبول می شدم مطمئنم(نزدیک بود لو بریم) اما با ایجاد تشنج بر علیه استاد یادش رفت

یکی از دخترا مثل جت رفت در ای تی و به پسرا گفت بیایدنمراتو اعلام کردن پسرا هم نعره زنان کل مسیر سالن رو دویدند تا به اونجا رسیدند

وقتی قیافه های نگران گاه متعجب و ناراحتشون رو دیدم دیگه ضعف کردم نتونستم رو پاهام وایسم

یکیشون با همون سرعتی که اومده بود همون طوری دوباره دوید طرف ای تی می خواست زبان تخصصی رو که توی انتخاب واحد انتخابش کرده بود حذفش کنه

اخه زبان عمومی افتاده بود دیگه نمی تونست زبان تخصصی رو بگیره

دیدیم اوضاع یه کم داره جدی میشه داد زدم توجه توجه همتون سر کار بودید و دوباره ضعف کردم از خنده!!!

اون اقای محترم که اتفاقا اون روز یه دست کت و شلوار گرام پوشیده بود با نهایت تنفر به من و رفقا نگاه کرد و گفت تلافی میکنم گفتم نمیتونیییییییییییییییییییییی 

جاتون خالی بسیار با بچه ها بسیار هماهنگ بودیم و اون روز روحی رو شاد کردیم یا اصطلاح رایج بین خودمون (روحمون رو چند دیقه ای پرواز دادیم)

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:34 توسط کمالی| |

کلاس ایین زندگی

بازم ترم اول بودیم ما ورودی بهمن بودیم بخاطر این کلاسامون بیشترش افتاد بعد عید و بعد از ظهر

اخ که خواب بعد از ظهری بهار چه حالی میده

در حالی که استاد داشت ایین درس می داد کلاس یک در میان خواب بودند اوناییم که بیدار بودند تو هپروت سیر می کردند

خلاصه درس دادنش که تموم شد یکی از پسرا که دم به دیقه از این مقاله های مزخرف اینترنتی در می اورد و یه طلق و شیرازه بش می زد وبا اشتیاق تمام سر کلاس می خوند

حالا فرقی نمیکرد کلاس چی باشه!!!!

پرید پایین کلاس به خوندن مطلب چرتی که از این اینترنت مزاحم گرفته بود و جالب این بود که این بنده خدا به خودش زحمت نمی داد قبلش یه دور این چیزی رو که گرفته بود بخونه ببینم چی توش نوشته همون جوری اکبند می اورد سر کلاس

در حالی که با اشتیاق داشت مقاله زیباشو میخوند و بچه ها ایندفه دیگه کاملا خواب بودند رسید این قسمتش(از نامزد خود بخواهید پشت شما را مالش دهد) نه اینکه فک کنید مقاله راجع به پرستاری و این چیزا بود ها!!!

راجع به دین و ایین زندگی و از این چیزا بود

من که خواب و بیدار بودم فک کردم اشتباه شنیدم که کلاس یدفه منفجر شد از خنده  طوری که همه بیدار شدند و نشستند انقدر خندیدیم که دلم درد گرفت

بعد ها ترم 8 که شدیم بش گفتم اخه مقاله قحط بود اون چی بود اون روز خوندی؟؟؟ حداقل یه نگا بش میکردی ببینم چی توش نوشته!!!

با پرویی جواب داد خودم مخصوصا خوندم دیدم بچه ها خوابن خواستم بیدارشون کنم!!!!

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 20:5 توسط کمالی| |

اخرش قبووووووووووووووووول شدم

 

ههههههیییییییییییییییی!!

 

ههههههیییییییییییییییی!!!!

 

ضمیمه ۱: امتحان استخدامی قبول شدم

ضمیمه ۲: اولین باره استخدامی شرکت می کنم

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 13:52 توسط کمالی| |

خب بچگی دیگه بسه بیایم تو دوران کهنسالی (دانشگاه):

مهری نه مهدی.....

یادش بخیر ترم اول بودیم و خودتون با جو ترم اول اشنا هستید می دونید همه سعی می کنن خودشونو مطرح کنن تا بقیه بگن اووووووووووو نگاه فلانی اخرشه!!!!

خلاصه هر کی به شکلی جلب توجه میکرد و سعی میکریدم رفتارمون طوری باشه از استادا تذکر نگیریم

بماند که عده ای هم راه منفی جلب توجه رو رفتن با ازار و اذیت دیگران

خب کجا بودیم اهان یادم اومد یه پسر داشتیم که شصخیتی (شخصیت) توی ادبیات ما شصخیت یعنی کسی که دیگه خیلی باشخصیته!!!!

روز اول استاد که داشت حضور غیاب می کرد گفت خانم مهری .......

این شصخیت که گفتم اقا هستن!!!! که اسمشون مهدی است نه مهری

اخ که ما هم مرده این لحظاتیم و دوباره از هوش رفتیم از خنده

انقد بش برخورد که حساب نداشت گفت استاد مهری نه مهدی!!!!

ساعت بعد استاد بعد وروزهای بعد بدین ترتیب هی تکرار شد

نمیدونم چی بود فک کنم توی برگه های حضور غیاب استادا اسمشو مهری نوشته بودن

برای ما فرقی نمیکرد همینکه می دیدم حالش میره تو قوطی کلی حال می کردیم جالب اینه که بین دوستاش خاطر خواه کم نداشت و اونا عصبانی می شدن

کم کم طوری شد که قبل از اینکه استاد ا به زبون بیان برا حضور غیاب ما شروع می کردیم به خندیدن و تا مدت ها بعدش می خندیدم اونم همش حرص می خورد

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 11:9 توسط کمالی| |

 

 خب بسم الله الرحمن الرحیم

شروع می کنیم سال جدیدو با خاطرات جدید

قسمت چهاردهم (خاطرات کودکی)

من و دختر عمم

یه دختر عمه دارم که الان دیگه دانشجو شده واسه خودش  وقتی بچه بود تا جیکش در می اومد منو نشونش می دادند و خنده تو دهنش می شد به چنان گریه ای که هیچ کس نمی تونست ساکتش کنه من بعضی وقتا هیچ کاری نمی کردم اما یاد اوری خاطرات قبلی براش باعث می شد با دیدن من زجه بزنه!!! خلاصه برا خودم حکومتی بودم و کسی حق اعتراض نداشت بزرگ تر که شدم بچه هایی که تحت سلطم بودن دیگه ازم اطاعت نمی کردند و باور کنید توی اون مقطع برام خیلی سخت بود باور اینکه دیگه کسی ازم حساب نمی بره بچه ها جلوم وایمیسادن دیگه خانواده هاشون نمی تونستند از من برای ساکت کردن بچه هاشون استفاده کنند

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 23:2 توسط کمالی| |

قسمت سیزدهم (خاطرات کودکی)

مراسم الو خوردن

تابستون بود اینبار تصمیم گرفتم تعطیلات خونه این یکی عموم باشم

این عموم که بعدا به رحمت خدا رفت (خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه) اصلا دختر نداره و5 تا پسر داره 

 اون روز من بودم و دوتا از پسر عموهام ظهر بود و توی زیرزمینشون کمین کرده بودیم

بالا زن عموم و بقیه خواب بودند و ما موذیانه به کارامون مشغول بودیم

سر دیوار کوتاه حیاط ی سینی بزرگ پر از الو بود که زن عموم گذاشته بود تا خشک بشن هر بار یکی از پسر عموهامو رد می کردم که بره برامون الو بیاره و بخوریم

بیچاره ها مجبور به اطاعت بودند وگرمه کتک می خوردند بار اخری که پسرعموم رفت الو بیاره سینی خم شد و همه الوها ریخته شد

 زن عموم از خواب بیدار شد و ی کتک حسابی اون دو نفر رو زد اما کاری با من نداشت چون اصولا من مورد احترام همه بودم و من تنها نظاره گر این صحنه دلخراش بودم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 19:51 توسط کمالی| |

 

قسمت دوازدهم (خاطرات کودکی)

اسب سواری

اکثر مواقع تابستونا خونه ی این و اون خراب بودم نه خیلی بی ازار بودم خونه خودمون نمی رفتم و جالب اینجاست که هر جا هم که می رفتم جیکشون در نمی اومد و نمی گفتن بچه دیگه برو خونتون

یکی از این تابستونا خونه ی یکی از عموهام بودم پسر عموی بیچارم دمر دراز کشیده بود وسط حال که با ی حرکت ضربتی خودمو انداختم رو کولشو شروع کردم به اسب سورای بیچاره اونقد جا خورده بود که وقت عکس العمل پیدا نکرد ناگفته نمونه که این پسر عمومم ی 3 سالی از من بزرگتره عادت داشتم همیشه گوشاشو پیچ می دادم اون داد می زد و دردش می اومد و من می خندیدم اون بار هم گوشاشو ی پیچ درست و حسابی دادم ی 180درجه ای چرخوندمشون و مرتب می گفتم برو اسب من و می پریدم بالا و پایین!!!

اونقد گوشاشو پیچ دادم که گوشاش خون اومد و داد زد خدا از دست فلانی!!!

گوشاش زخم شد اما کسی به من چیزی نگفت حالا پسر عموم ازدواج کرده و بچه داره بعضی وقتا که یادم میاد اصلا روم نمیشه نگاشم کنم

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 21:32 توسط کمالی| |

 

 

قسمت یازدهم (خاطرات کودکی)

پریسا و بازی در شب

شب بود و داییم اینا و خالم اینا خونمون بودند ی زیر زمین داشتیم که زیادم مخوف نبود با طرح ی نقشه دبش کشوندیمش به زیرزمین بهش گفتیم بیا بازی کنیم من بودم و سارا دختر خالم با علی داداشم

خلاصه از قبل می دونستیم که پریسا از تاریکی وحشت داره وقتی کشوندیمش به زیر زمین لامپا رو خاموش کردیم و درو بستیم و شروع کردیم تو تاریکی به شکلک  در اوردن همزمان صداهای مزخرفی هم از خودمون در می اوردیم اون بیچاره فریاد می زد و می ترسید و گریه می کرد ما سه نفر از خنده روده بر می شدیم انقد این کار رو تکرار کردیم که بیچاره نایی دیگه برا گریه کردن براش نموند و خسته ی گوشه اوفتاد با ناله هایی که زده بود داییم  به دادش رسید و نجاتش داد و سرگرمی ما رو هم ازمون گرفت

نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:19 توسط کمالی| |

سلام

بعد از یه وقفه نسبتا طولانی حالا بازم یه خاطره از دوران بچگی که نه نوجوانیمو نوشتم

امیدوارم دیگه از این یکی خوشتون بیاد

قسمت دهم (خاطرات کودکی)

 

پریسا و زرشک

همون تابستون که باهم سفر مشهد رفتیم داشتیم توی کوچه ای که خونه اجاره

 اییمون توش بود

 با پریسا و سارا بازی می کردیم که به ناگهان ی فکر مثل برق از ذهنم گذشت

با سارا در میون گذاشتم و بعد موافقت اون فکر  رو اجرایی کردیم

 داستان اینطور شروع شد که ی وانت کنار دیوار خونمون دیدیم که به فاصله حدود

20سانتی متری با دیوار پارک شده بود و مقداری زرشک هم روی زمین ریخته شده بود

 که باهاش نقشمون رو کامل کردیم

اول کشون کشون پریسا رو بین دیوار و وانت گذاشتیم به این صورت که ی طرفش دیوار زبر سیمانی بود

و طرف دیگش وانت من وایسادم ی سر این فاصله و سارا طرف دیگش بعد شروع

 کردیم به نیشگون گرفتن از پریسای بیچاره اونم تند تند بدو بدو میکرد که از دست ما

 فرار کنه اما گیر کرده بود بین ما هر بار که می دوید بندش می خورد

به دیوار زبر سیمانی و خراشیده می شد و گریه می کرد و ما خنده های مستانه سر می دادیم

بعد از اینکه از این تفریح خسته شدیم یخشو گرفتیم و از اونجا بیرون اوردیمش

 گفتم که ی مشت زرشک روی زمین ریخته شده بود که  از روی زمین زرشکای خاکی

 و کثیف رو برداشتم و سارا هم زمان دهنشو باز کرد و به زور زرشکای کثیف رو ریختیم

 تو حلقش خلاصه بیچارش کردیم اون روز و هیچ وقت صداشو درنیوردیم

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 13:2 توسط کمالی| |

این روزها دیگر زمان غروب آفتاب است دیگر چیزی به رفتن خورشیدنمانده...

فاطمه این روزها در تب و تاب است نکند بابا قصد رفتن دارد...

بابا یعنی مادر یعنی خواهر یعنی برادر یعنی همه کس فاطمه...

بابا غریب بود فاطمه هم غریب بود...

بابا چشم هایش را یک لحظه از صورت فاطمه بر نمی داشت فاطمه در کنار بستر بابا غرق در بی نهایت چشمان مهربان بابا بود...

شاید از عرش شنیده بود روزی در زیر خضرا ترین گنبد دنیا روی بال ملائک برای همیشه کنار باباست...

بعد از بابا بود که فدک را از او گرفتند...

بعد از بابا بود که دور از چشم علی و بچه ها سرش را به دیوار می گذاشت و در سکوت اشک می ریخت...

بعد از بابا بود که به علی و او جسارت کردند...

بعد از بابا بود که فاطمه اه کشید اهی که تا وقتی به عرش رسید بال ملائک سوخت...

بعد از بابا بود که بین در و دیوار گذاشتنش...

دیگر صدای نماز محمد(ص) از مسجد مدینه نمیاید...

این روزها دیگر زمان غروب آفتاب است دیگر چیزی به رفتن خورشیدنمانده...

الهی هر که ارزوی زیارت  مدینه هیچ وقت به دلت نمونه!!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 0:31 توسط کمالی| |

و بالاخره تمام شد!!!!!!!!!!!

امروز۲۳ دی ماه سال یک هزارو سیصدو هشتادو نه بود

۴ سال پیش ۲۳ دی یک هزارو سیصدو هشتادو پنج بود

گذشت مثل یک چشم بر هم زدن

گذشت به همین سادگی

تموم شد

۴ سال پیش هر کدوم از بچه ها با تمام ارزوهایی که داشتند کنار هم توی ی کلاس کوچیک انتهای ی محوطه بزرگ ساعت۷:۳۰صبح با کلاس اناتومی کنار هم نشستیم بعد از ی عالمه خاطرات شیرین و تلخ و سختی ها امروز اون ۳۰ نفر از هم برای همیشه جدا شدن و هر کدوم پی زندگیشون رفتن

دیشب دلم خیلی گرفته بود به همین سادگی تموم شد

کاش امروز ۲۳ دی ۱۳۸۵ بود

اخ که دلم چقدر برای دوران دانشجویی و خنده ها و شیطنتاش تنگ میشه

باور نکردیم هر چه در گوشمان خواندند می گذرد پس قدر هم را بدانید و از بودن کنار هم لذت ببرید

اما       

باور نکردیم

گذر عمر رو باور کنید.........

انچنان گذشت که فقط حسرتش برایمان ماند...........

تقدیم به تمام هم کلاسی های عزیزم امید وارم از بهترین پرستارای این مملکت باشن

خاطره ها در گذر زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرند

عشق ها می میرند

رنگ ها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه تلخ و شیرین

دست ناخورده به جا می ماند

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 19:24 توسط کمالی| |

سلام

با عرض معذرت خواهي به تمام دوستاني كه توي اين

 مدت به وب من سر زدن و جوابي از من نديدن بايد بگم

 ۲۱ روز گذشته كاراموزي مديريت داشتم كه بيچاره

 شدم اونقدر سخت بود اما تموم شد خوشبختانه و الان

 كمي سرم خلوت تر شده اميدوارم بتونم جبران كنم

 

نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 10:53 توسط کمالی| |

 

قسمت نهم (خاطرات کودکی)

پریسا و سفر مشهد

راهنمایی بودم با خاله اینا و دایی اینا رفتیم مشهد خونه ایی که اجاره کرده بودیم ی حیاط بزرگ داشت که خیلی باصفا بود ی روز صبح پریسا دختر داییم داشت توی حیاط تخمه می خورد و بیچاره پوستاشم توی دستس می ریخت من و سارا دخترخالم طی زور گیری که کردیم سریع مقدار زیادی تخمه گیرمون اومد و مشغول خوردن شدیم و اتفاقا پوستاشم زمین میریختیم بعد از چند ساعت صاحب خونه اومد و پرسید کی تخمه خورده  و پوستاشو ریخته توی حیاط؟ و از اونجایی که دست اون تخمه ها رو دیده بود مجبورش کرد حیاط به اون بزرگی رو از سرش تا تهش جارو کنه بیچاره هر چی داد و بیداد کرد که من پوستا رو نریختم صاحب خونه قبول نکرد خلاصه ی ساعتی طول کشید جارو کردن حیاط . من و سارا توی این مدت همش تشویقش می کردیم و می خندیدم

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 15:7 توسط کمالی| |

Design By : Night Melody